ای وای چه سخت و شکننده

زمانی که به من ماموریت سفر و امتحانی سختی را دادی قلبم تاب ان روزها را نداشت گریه می کردم

و تو با خنده ای مهربانانه زمین را از بالا به من نشان دادی و گفتی آنجاست! همانجاROZ-GHIRMIZ

دلهره ای عجیب بر تنم افتاده بود من تاب آن روز های سخت را نداشتم  ولی به حرف هایت اعتماد داشتم

از تو پرسیدم خدایا اگر گم شدم  چه کنم گفتی من در قدم به قدم آنجا هزاران نشانی از خود گذاشته ام تا گم نشوی

و گفتی به یادم باش که یاد من باعث آرامش دلت خواهد شد

من باخنده و لرزان گفتم مگر میشود کسی خدای خود را فراموش کند تو گفتی آری آنجا تنها جایی است که میشود مرا فراموش کنی

گفتم خدایا کی بر میگردم گفتی خیلی زود…

۲ نظر

مهشيدخرداد ۲۰ام, ۱۳۹۳ در ۴:۴۲ ق.ظ

سلام وب سایت شما عالیست. لطفا به من هم سر بزنید

مهشيدخرداد ۲۰ام, ۱۳۹۳ در ۴:۴۲ ق.ظ

سلام وب سایت شما عالیست. لطفا به من هم سر بزنید و نظر دهید

نظر شما چیست

نظر شما