این روز ها باور ها هم بو میدهند.

دوبار من و تو و آرزو های جدید، دباره جنگیدن برای نفس هایمان

هوای این روز ها را نمیخواهم هوا خفه است، باور ها بو میدهند، ارزشها پول است و یا پولیست، همه چی و همه کس مصلحتی شده اند، اینجا عدالت هم رنگ می بازد فریاد ها شنیده نمی شود خدایا همین بود کره خاکی که میگفتی؟

باشکوه مثل یک جنگجو

قوی باش حتی اگر نیستی، با مشت های قدرت مندت آنچنان بر دل سنگ سختی ها بکوب تا دنیا را از پا دراری قبل از اینکه از پا در آیی
وقتی هیچ راهی برایت جز قوی بودن باقی نمانده، قوی باش و قدرت واقعی خودت را نشان بده قدرتی که تا کنون کسی از تو ندیده حالا وقتش است، بجنگ و قهرمان زندگی خودت شو و نه مثل مقلدان چشم و گوش بسته، گمشدگانی که فداکاری را درک نکرده اند و یک تحرک احمقانه خود را قهرمانی و پهلوانی میدانند و احساس قهرمان بودن میکنند.
قهرمان واقعی فداکاری هایست که انجام دادی و صدایش را هم کسی نفهمید. همانطور که ارزش هر انسان به حرف های قشنگش نیست   به  نگفته هایست که تا ابد نخواهد گفت. آری اگر فداکاری پس تو یک قهرمانی یک قهرمان باشکوه که در دل تاریکی این دنیای همانند شمعی فداکار میسوزی و نور را به قلب ها هدیه میدهی

نکته: قوی تر از دیروزی باش

خانه اش آسمانی بود

داستان عمر طولانی و سپری شده اش بسیار در آور بود.19tir95
سقف و دیوار های خانه اش  آسمانی بود و آسمان هم در خانه اش پیدا بود.

دل افسرده اش حکایت از نامهربانی های زمانه داشت ، نامهربانی های از جنس سردی ، او حتی از برف و بارن هم بیزار بود ، برف و باران هم حیا میکردنند و در آنجا کمتر میباریدند چرا که آسمان سقف  بی سقفان است.
او جوانیش را در پی تصویری مبهم از زندگی که تحمل سختی های و سردی ها را به او تحمیل میکرد سپری کرده بود.

نکته حرفم : او دنبال نقطه پایان زندگی اش می گشت.