خانه اش آسمانی بود

داستان عمر طولانی و سپری شده اش بسیار در آور بود.19tir95
سقف و دیوار های خانه اش  آسمانی بود و آسمان هم در خانه اش پیدا بود.

دل افسرده اش حکایت از نامهربانی های زمانه داشت ، نامهربانی های از جنس سردی ، او حتی از برف و بارن هم بیزار بود ، برف و باران هم حیا میکردنند و در آنجا کمتر میباریدند چرا که آسمان سقف  بی سقفان است.
او جوانیش را در پی تصویری مبهم از زندگی که تحمل سختی های و سردی ها را به او تحمیل میکرد سپری کرده بود.

نکته حرفم : او دنبال نقطه پایان زندگی اش می گشت.

شروعی دوباره

لازم نیست در بند باشی ثانیه های تکراری زندگی همانند ساعت ها و روز های تکراری در زهنمان نقش می بندد، آن زمان اس94-09-17ت که احساس در بند بودن را تجربه میکنیم.

آن وقت حتی حس نوشتن را هم نخواهی داشت.  زندگی در خاطرت زرد می شود.  هنگامی که روزها همه تکراریست. دنیا هم برایت کوچک میشود.

مقصر کیست که حتی وقتی حرف از تقصیر هم می آید دیگر زهن راه به جایی نمی برد.؟

آن زمانی است که احساس می کنی به آخر رسیده ای ، اما اگر واقع بین باشی می فهمی هر آخر و هر پایان به یک آغاز چیز جدیدی ختم می شود.

پس نگران نباش زندگی به شکل جدیدی در حال آغاز شدن است.

پس دباره شروع خواهیم کرد. به شکی تازه…

دو فانوس روشن در قلبی خاموش

15bahman94

این روز های می گذرد اما من از این روزها نخواهم گذشت.

در لابه لای این روز ها خودم را گرفتا خواهم کرد آنچنان که گویی آینده گذشته است و گذشته آینده است.

نوشته ام در این پست همانند برگ ریزان خزان ،همانند پایان یک آرزوی جدید، همانند نور دو فانوس در تاریکی قلبم ،همانند نوشته های سفید برروی روز های سیاهم خواهد نشت.

با من چه کرده اید راستی چه خبر حالتان خوب است؟ کجایید؟ از حال من هم خبر دارید؟

نگاهم را هم به دست خواب خواهم سپرد خوابی سنگین که درد هایم را تسکین دهد. برای مدتی کوتاه

برای مدتی قلبم را در اختیار عقلم خواهم گذاشت و صدای این روز ها را برای همیشه در قلبم خاموش خواهم کرد همانند. دو فانوس  روشن در قلبی خاموش